مدخل

اين شبه مقاله! برگرفته از جلد سي و هشتم کتاب فرهنگ جبهه (سوانح) است که نويسنده آن خود آقاي فهيمي هستند و حالت مصاحبه اي دارد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

وي در اين متن سعي کرده تعدادي از اصطلاحات رايج در زمان جنگ (در جبهه) را نقل کند. عزيزان براي دانستن مفهوم دقيق اين اصطلاحات و تکيه کلام ها مي توانند به کتاب هاي «اصطلاحات و تعبيرها» و «شوخ طبعي ها» از سري کتاب هاي فرهنگ جبهه مراجعه نمايند.

 

«چقدر دلم براي خودم تنگ شده بود»، «چه زجري کشيدم» در اين چند سال، راست مي گويند«عرفان که برود بالا» «اگه منو گرفتي مي آيد پايين»، «حالا مي فهمم دنياي دو روزه دست کيه» و «اين که شهادت سعادت است» و «سعادت خوب است ولي براي پسر همسايه» و «حقيقت مثل منور روشن است»!

   «شبهاي قدر»«صدر اسلامي» ها مي گفتند: «جمجمه ات را به خدا بسپار و قمقمه ات را به من»! و «نيروهاي کيفي»، «عقل کل» و «حفظ جان» مثل ما نه آن را دادند نه اين را. اين اواخر که عيشم منغص شده بود و «اشتهايم عينکي» خوردم به پست يک «جا خشابي»، «کلکسيون تير و ترکش» و «تقويم عمليات سپاه» يک «برادر صيغه اي» و «اهل هال»! «کور از خدا چه مي خواهد؟ عصا»! تا آن زمان هر چه دوستان مي گفتند: «فتيله ات را کمي بکش پايين»، «اگر به خودت رحم نمي کني به فرشته هاي بيچاره رحم کن»، « خورشيد را شرمنده کرده اي» و از اين حرف ها، من بيشتر «از خوف خدا غش مي کردم»! اما اين بار وقتي چشمم افتاد به ميکروفن مصاحبه «رفتم تو فکر» باورم شد که «بزرگي به عقل است و درازي به قد» و راستي راستي «رسد آدمي به جايي که بجز خدا نبيند»!

    گفتم :«روشن کن برويم»، «چاکرتيم دربست تو راهي هم سوار نمي کنيم» و «رفتيم که قدس را بگيريم» و ندانستيم که «راه قدس از کربلا مي گذرد» و غافل شديم از اينکه «هر کس بخواهد سر خدا کلاه بگذارد خدا سرش بشکه مي گذارد»!

    همه اعضا و جوارحم به زبان آمدند، «مفت باشه خمپاره جفت جفت باشه»، «داشتم خودم را دار مي زدم» و او با علم و اشاره مي گفت: «ترکيدي ما را هم شفاعت کن»! چه خبرته «حالا دوستانه است»، «مسابقه شد خودم خبرت مي کنم».

   تا به خودمان بجنبيم سؤال هاي «نفس پرور»! او و جواب هاي «ضد انقلابي» من «جنگل را آتش زده بود»، «افتاديم تو خاکي»، با آن که «گفته بودند نگوييد» «گفتيم، محض ريا» البته و «جهت اطلاع»! کسي هم نبود به ما بگويد «جايي که دو تا دوشکا کار مي کنند يک «کلاغ کيش کن»«ام چماق» خودش را وسط نمي اندازد!

    من زمان جنگ «لشکر28عيسي بن مريم» بودم و درست «روي باند»، براي خودم گاهي «نور بالا مي زدم». در عمليات «بيت المبين» چيزي نمانده بود که به قول بچه ها «گل دقيقه نود» را بزنم. وقتي هنوز «چراغ سبز بود»، «در بهشت بسته نشده بود» و «بال هايمان را نچيده بودند» و «بوي دنيا نمي داديم»!

    در «چادرهاي خطري» جزو «فانوس به دست ها» و «پا لگد کن» ها بودم و «عطشمان واقعا زياد بود» بعدا «آب روغن قاطي کرديم»، «باطري مان ضعيف شد» و شاه فنر شکستيم. نه اينکه بگويم از آن «گل گدا» هاي «بنيان مرصوص»، «شهيد به دنيا آمده» بودم. نه به جايش «تيپ هم مي کرديم»، «تانک هم مي زديم» از «پوکه پران»ي هم خيلي بدمان نمي آمد. اگر «شورت بلا تکليف» و « با ايدئولوژي» و «مامان دوز» نبود،«پانکي» هم مي پوشيديم.

    از اول «بي ترمز بي ترمز» و «کانال پر کن» و «يکبار مصرف» و «عاشق خاکريز اول» و «دنبال چتر منور» نبودم و شايد هيچ وقت «جگر سيخي يک ميليوني» نداشتم، اما «پاسدار پلاستيکي»، «کشکول» و «عتيقه» هم نبودم. اگر ريا نشود بايد بگويم يکي دوبار «ترکش طلايي»، «رهايي بخش» و «لواشي» خوردم و چيزي نمانده بود که «شکلات پيچ برگردم» و «افقي بيايم» و بشوم «داماد خدا»، که يک «تير خلاصي زن»، «امداد غيبي» و «کبوتر بال سفيد» به دادم رسيد.

      براي خودم «عکس حجله اي» هم انداخته بودم. اين اواخر «کلاه مدل قلبي محجوب» سرم مي گذاشتم و تازه «هيکلم داشت عقيدتي مي شد» که «چهارچرخم را بردند هوا»، «خاکريزم را گرفتند» و «برجکم را زدند» که هنوز بعد از چند سال «از زاغه مهماتم دودش بلند است»!

      بعد آنقدر «غيبت کردم»، «تهمت زدم»، «دروغ گفتم» و «زير آبي رفتم» تا شدم «زنگوله کاروان»، «دشمن خبر کن» و «اجرمان افتاد با امور خالي»!

     آمديم «نصف دين مان را حفظ کنيم» به «وقت اضافه خورديم» و حالا امروز هر کسي ما را مي بيند مي گويد :«ما را در نماز قضاهايت دعا کن»! براي ما «لنگه پوتين پرت مي کنند»، «ضدحال مي زنند» يکي نيست به آنها بگويد «بابا چند نفر به ده نفر»!

البته هر چه به سرم بيايد حق من است، «جوان قديم» و «روح بخش»ي که نتوانست «ضريب زاويه اش را صفر کند» و به موقع «دست در دست امثال شهيد بروجردي بگذارد» خود کرده اي است سزاوار بيش از اين، با اين که هميشه «لاي در باز بوده» و «پشت دفتر جا داشته» چنان که خيلي ها اين اواخر «با زور و پررويي خودشان را جا کردند».

     ياد «نمازهاي يکدستي»، «بشمار سه»، «شب عملياتي» با «لباس هاي پاکي» در جوار «شهداي آينده» بخير.

    غرض «قبله را گم کرديم»، «نمازها حاشيه طلا شدند» و «کمپاني هاي گناه» رونق پيدا کردند. ديگر «بوي بهشت»، «بوي چلوکباب» در «هواي روزهاي ميگي» و «شب هاي وصل» نمي آيد. ديگر پيرزنه «طرح کلنگي» و «کيلويي» نمي دهد و تخم تنها مرغش را به جبهه نمي آورد. و حالا يکبار ديگر و براي هميشه حفظ جان از اوجب واجبات است. « چي مي گفتم؟ »

       - «هيچي حاج آقا دعا بفرماييد، دعا بفرماييد.»

/ 16 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيد محيا

خوب بلاخره متنبه شديد !!! بارك الله فيك ! سعي كن ديگه فوت نكني ! مخلص

...

سلام . خوشحالم که برگشتید . به این آقا امین بگید دست از سر سلمان بر داره . منتظر مطالب بعدی هم هستم . یا علی

سيد راشد

سلام- چه عجب بالاخره ما را هم قاطي آدم‌ها حساب كرديد

آرش

خدا رو شکر جنگ تموم شد. دعا کنیم که دیگه جنگ خونریزی نه فقط برای ملت ما که برا هیچ ملتی پیش نیاد. یا حق.

علی

سلام / خوشحال شدم با شما و وبلاگتون آشنا شدم / يه دری باز شد ، اون هايی که لياقت داشتن رفتن و ما جا مونديم /// ای رد شدگان از هفت شهر عشق ، رحمی به ساکنين خم کوچه ها کنيد ، اين دست های خسته خالی دخيلتان ، من ميرسم تو را به خدا پا به پا کنيد .

ایمان

سلام علیکم آقا سلمان، خوشحالم که دوباره دست به قلم شدین . انشاءالله که همیشه موفق باشید . ارادتمند شما . التماس دعا . یاعلی

خودكار3رنگ

اينجا , دفترچه خط خطياي سه تا خودكار رنگيه . سه تا خودكار : قرمز , آبي , مشكي ! هركي با خط خطيايي از جنس خودش . شايد يه كم طعمش فرق كنه , يا گاهي تو گلو گير كنه , به هر حال طبيعتشه ! بپا نچایی !!!

khodam

خيلی باحالی.به ما هم سربزن.