اينك شوكران

مصطفي را نشناختم. تمام بدنش زخم بود يا تاول. زخم‌ها را باندپيچي كرده بودند، اما تاول‌ها را نمي‌شد كاري كرد. زخم‌هاي داخل گلو و دهان حالا لب‌ها را هم گرفته بود. بد نفس مي‌كشيد. قفسه‌ي سينه به شدت بالا و پايين مي‌رفت. لوله‌ي سرم را وصل كرده‌بودند به رگ گردن، دست ديگر خشك شده‌بود، جواب نمي‌داد. حال خودم را نمي‌فهميدم. جلو كه رفتم چشم‌هايش را باز كرد. لب‌هايش تكان خورد.

. . .

وصيت‌نامه‌اش را نديده‌بودم. وقتي در روزنامه چاپ شد، خواندم تا بعدها كه اصلش به دست‌مان رسيد. من هم رفتم و سوغات مكه‌ي مصطفي را آوردم. وقتي مي‌خواست برود، دو دست حوله‌ي احرام برايش گذاشته‌بودم؛ دو دست پارچه‌ي سفيد براي وقتي كه هوا گرم مي‌شود. وقتي برگشت، پارچه‌ها را به من داد و گفت « نپوشيدم‌شان؛ اما با آب زمزم شستم و دور كعبه طوافش دادم، براي شما. »

پارچه‌ها را آوردم و دادم به برادرش گفتم اين‌ها را تنش كنيد.

ساعت هفت تلفن كردند « بياييد استقبال. » مصطفي رسيده بود.

همه‌ي فرمانده‌هاي سپاه جمع شده‌بودند، دسته‌ي موزيك و فيلم‌بردارها.

مصطفي از فيلم‌برداري و مصاحبه خوشش نمي‌آمد. گاهي كه مي‌آمدند براي تهيه گزارش يا مصاحبه قبول نمي‌كرد. مي‌گفت « كاري كه براي خدا باشد، گفتن ندارد. كاري هم كه براي خدا نباشد، ارزش گفتن ندارد. »

/ 5 نظر / 36 بازدید
گلناز

وبلاگ بسيار خوبي داريد .ياد شهدا را زنده كرديد .اميد كه شهدا شما را شفاعت نمايند .التماس دعا

مقداد

سلام، مردبودن رو باید از مردان یاد گرفت؛ مرد پای حرفش میمونه. با عبدالله شناختمت و با بشاگرد یادت میکنم، آنچه رو ما به بازی میگرفتیم، برای تو ارزش زندگی داشت. و اونچه برای ما جدی بود، برات شوخی بود. مرد باش، مرد بمان. یا علی

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام: خوش به سعادتشان که عاشقانه زيستند و عاشقانه رفتند... دعايم کن تا من نيز لايق چنين زندگی ای شوم. خدا خيرت دهد. ايام به کام و التماس دعا

قرار شبانه

خيلی خوش به حالش بوده اين اقا مصطفی ها. هم زيارت هم شهادت هم اخلاص هم .... کاش قسمت ما هم بشه همه اين ها.

تمنای شفاعت شهدا

شايدمانمي دانيم مارفته ايم ماگم شده ايم اما... شهداهرروززنده ترمي شوند وهرروزپروازرامرورمي كنند تاشايدمابفهميم چقدربه انتهاي زمين سقوط كرده ايم!!! چقدرازآسمان فاصله گرفته ايم!!!